جمعه ۱۸ دسامبر ۲۰۰۹

یک قایق چوبی


تو معشوق سماواتی و من بیچارۀ دنیا
تو را می خواهم و هرگز نشد این راز من پیدا

طلوعی تو ، غروبم من، غروب بی طلوعم من
اگر دستم نگیری وای ، بشینم در شب
یلدا

تو خورشیدی در آن اوج سماوات خداوندی
و من گلبرگی ام رو سوی تو سر کرده ام شیدا

تو اقیانوسی از عشقیّ و ایثار و برومندی
و من یک قایق چوبی ، در این پهنای بی پهنا

تو آن کوه بلندی که ، رشیدت قد ز افلاک است
و من پروانه ای هستم، غریب و کوچک وتنها

و چشمان سیاهت را طلوعی خسته می دانم
که از بالای نیزاری ، بتابد بر سیاهی ها

از آن روزی که خود را در کران بی کران کردی
شهادت را خریدیّ و مرا هم کرده ای رسوا

سوار اسب تک تازت ، شهاب ثاقب نازت
شناساندی به دشمن ها ، رسوخ سبز معنا را

دل من پر کشید از دل ، در آن کرب و بلای دل
نگاه آخرینت را ، سپردی تا به زینب ها

پنجشنبه ۱۰ دسامبر ۲۰۰۹

یار و دار


و خسته پیش می رود این ثانیه شمار
یک ، دو ، سه و چهار
و خفته چشم طلوع دل بهار
هجوم لشکر افکار بی قرار
نسیم صبح نیامد به این دیار
و خسته خسته در دل شب رهسپار دار
مردی تنها، در اشتیاق یار
جذام وسوسه می پیچد از کنار
و مارهای خیالات بی مهار
مردی تنها و اشتیاق دار
و دست های فاصله افتاده از کنار
و بغض بستۀ غم های بی شمار
و زلف دار که بر شانه های یار
و دست و پا زدن یار از فراز دار
و حسرتی ننوشته ، غم حصار
و یار و دار ، می تپد این ثانیه شمار
چنین بود هذیان های روح من تب دار

یکشنبه ۲۹ نوامبر ۲۰۰۹

تغییر

هندی ها وقتی به مراحل بالاتری از دریافت می رسند نام خود را عوض می کنند
چند وقتی بود فکر می کردم باید به فکر ظاهر دیگری برای وبلاگ خودم باشم
ظاهری که به حال و هوای فعلی ام بیشتر بخورد این بود که تغییر دکوراسیون دادم
امید وارم این تغییر همراه با تغییر محتوا در جهت مفهومی تر شدن مطالب باشد
از دوستان خوبی که با انتقادات و توصیه های خود مرا سر فراز می کنند متشکرم

چهارشنبه ۲۵ نوامبر ۲۰۰۹

این دم پر شور


از چه می کوبی سر خود را به سنگ ؟
موج دریا پر خروش
عمر خود را بهر غوغا می دهی

ساحل افسرده ام، افتاده ای
لیک، هستم ! راضی ام از بودنم
تو ولی افتاده در غرغابه ای
می زنی دستیّ و پایی تا مگر
در بیایی از دل مردابه ای
خسته گردانی تن رنجور را

دل به هستی های شیرینت سپار
از زمانها از مکانها در گذر
چشم راه خندۀ پروانه باش
همچو من
مرد صفای لحظه باش.
قدر بشناس این دم پر شور را

سه‌شنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۰۹

همدلی

همدلی چیست؟ همدلی یک خصوصیت انسانی است . توانایی اینکه به انسان دردمندی بگویی که او را می فهمی. هرچند که عمق رنجی را که می برد تجربه نمی کنی ولی رنجی که می برد را درک می کنی. همدلی قابلیتی انسانی است و با دلسوزی فرق دارد . در دلسوزی حسی از ترحم وجود دارد. مثلا : آخی حیوونکی!! . این یک دلسوزی است. اما همدلی ترحم آمیز نیست و به گفتار ختم نمی شود .می شود با طرز نگاه ، با میمیک صورت و با لحن صدا همدلی نشان داد. جالب اینجاست که ثابت شده همه افراد توانایی همدلی ندارند . شخصیت های خود شیفته و ضد اجتماعی نمی توانند همدلی کنند. باقی انسانها می توانند اگر بخواهند همدلی را در خود تقویت کنند. همدلی با تمرین و الگو برداری از همدلی دیگران تقویت می شود. همدلی از خصوصیات ضروری هر انسانی است. در حرفه ها، پزشکان بیش از همه باید با بیمارشان همدلی کنند.در میان بیماران، کسانی که بیش از همه نیاز به همدلی دارند بیماران اعصاب و روان هستند.
مولانا می گوید:
همدلی از همزبانی بهتر است
بیاییم در هر جایگاه و پایگاه که هستیم توانایی همدلی را در خود تقویت کنیم।

یکشنبه ۱۵ نوامبر ۲۰۰۹

داس

چند هفته پیش مطلبی نوشتم به نام " دیوانه از قفس پرید" داستان بیماری را تعریف کردم به نام عیسی که از بیمارستان روانی فرار کرد. روز گذشته با واسطه ای خبر شدم که عیسی مرده است . او را در اتاقش در حالی پیدا کردند که مرده بوده . آرام و بی صدا . خانواده تمایلی به کالبد شکافی و یافتن علت مرگ نداشتند. من واقعا نمی دانم که چرا عیسی از دست رفت. ما برای او تمام آزمایشات و سی تی اسکن را درخواست کرده بودیم . همه چیز طبیعی بود. عیسی از دنیا رفت در حالی که حسرت لذت بردن از زندگی در چشمان بی فروغش مانده بود. او نه یک دیوانه، نه یک عنصر سربار جامعه ،بلکه او بالا تر از همه چیز ، یک انسان بود . امید وارم روح خسته اش پس از رهایی از جسم ثقیلش غرق در شادی و رحمت خدا شده باشد.
مرگ از کوچه ما می گذرد داس به دست ...

سه‌شنبه ۳ نوامبر ۲۰۰۹

استیگما

استیگما یا داغ واژه مناسبی برای بیماری روانی در جامعه ماست. متاسفانه ما نسبت به بیماری های جسمی خوشبین و نسبت به بیماری روانی شدیدا بدبین هستیم . کافی است بگویند فلانی سابقه روانی دارد که بگوییم دیونه است. رابطه مان را با او قطع کنیم و او را لایق هیچ ندانیم . بیمار روانی یک انسان است مثل همه ما . یکی قلبش مریض می شود ، یکی کلیه اش و یکی مغزش. بعضی بیماران به من می گویند که حاضر بودند که قطع نخاع شوند ولی بیمار روانی نشوند. ثابت شده که در جوامع پایین تر از نظر فرهنگی استیگمای بیماری روانی پر رنگ تر است. تا جایی که در فرهنگ ما دیوانه بودن یک ناسزاست. انسانی که بیمار روانی است معمولا در بیمار شدن خودش نقشی نداشته. بیماری معلول ژنتیک و محیطی است که او در آن بزرگ شده . همه ما بالقوه یک بیمار روانی هستیم . و معلوم نیست کی فشار روزگار ژن های خفته ما را بیدار می کند. اینها را گفتم که مرثیه ای بر فرهنگ نا زیبای خودمان در برخورد با بی خطر ترین و شاید دوست داشتنی ترین موجودات روی زمین _ بیماران روانی _ گفته باشم. و به دوستان خودم بگویم اینکه کسی سابقه مراجعه به روانپزشک داشته باشد ، به هر دلیلی که باشد، و با هر علایمی دلیل نمی شود که این فرد از زندگی معمول و حتی پذیرش مسیولیت های سنگین اجتماعی محروم شود. کسی که سابقه بیماری روانی داشته و در حال حاضر مشکلی ندارد مثل همه می تواند یک مسیولیت اجتماعی یا سیاسی را قبول کند. همه بیماری های روانی مزمن نیستند . همه بیماری های روانی لا علاج نیستند. کمی فکر کنیم ....

سه‌شنبه ۲۷ اکتبر ۲۰۰۹

دیوانه از قفس پرید

مریضی در بخش داشتیم به اسم عیسی. سه هفته ای که او در بخش ما بود مدام یک گوشه می خزید، با کسی صحبت نمی کرد ، حمام نمی رفت، صورتش را اصلاح نمی کرد. گویا هیچ انگیزه ای برای زنده ماندن و زندگی کردن نداشت. یک سری توهمات شنوایی غیر آمرانه داشت. می گفت می شنوم که چند نفر با هم صحبت می کنند و من هم می نشینم گوش می کنم ببینم چه می گویند . انواع و اقسام داروهای ضد جنون و ضد افسردگی بر حال او تاثیر چندانی نگذاشتند. برنامه های جنبی نظیر کاردرمانی و مشاوره روانشناس هم نتوانست او را از پیله ای به دور خودش تنیده بود بیرون بکشد . دیروز استاد او را ویزیت کرد و ضمن اینکه سری تکان می داد گفت: دیگر به دارو نمی شود امید داشت. باید به مریض ECT بدهیم ( شک مغزی). امروز بعد از یک روز کاری سنگین وقتی از درمانگاه خسته و کوفته به بخش سری زدم خبر شوکه کننده ای شنیدم.
- عیسی فرار کرد!!!
- فرار کرد؟
- وقتی داشتند می بردندش برای کار درمانی خود را به آب و آتش می زند و از دست کمک بهیار های بخش فرار می کند . خود را به پرچین های پشت بیمارستان می رساند و داخل جنگل زارع می رود و گم و گور می شود.
آن لحظه بی اختیار گفتم : دیوانه از قفس پرید!!! برای عیسی خوشحالم که بالاخره تصمیم گرفت به زندگی باز گردد و نمود آن فراری بود که از ترس شک مغزی انجام داد . نمی دانم آن لحظه ای که داشت بعد از مدت ها مثل باد می دوید چه چیزی در مغزش بود ، ولی هر چه که بود امید وارم بارقه ای از شور زندگی و امید در آن بوده باشد .

جمعه ۲۳ اکتبر ۲۰۰۹

من

چند شب پیش در خواب عمیقی بودم که احساس کردم فوراً نیاز به دستشویی دارم ( گلاب به دیوار!!!!) . داشتم کلیه نیروهای هوشیاری ام را از آن دنیا به این دنیا می کشاندم. احساس کردم کودکی چهارساله هستم و در رتخوابی که خیلی از جثه ام بزرگتر بود در اتاق طبقه اول منزلمان _ همانی که لوستری با لامپ های شمعی داشت و من هر وقت می خواستم شیطانی کنم با چوبی آن را به چرخیدن وا می داشتم _ خوابیده ام. تمام مسیر دویدن به سمت دستشویی را در ذهنم مرور کردم . باید اول پتوی آبی رنگ خودم را _که شبها تا آن را نمی بوییدم خوابم نمی برد_ را کنار میزدم . بلند می شدم و مستقیم به سمت هال منزل می دویدم. اینجا ممکن بود مادرم که در آشپزخانه مشغول کار بود صدا می زد: "طه ! اون طوری بدو بدو نکن ! می خوری زمین". بعد باید به سمت راست می پیچیدم تا به دستشویی برسم. هوشیاری ام داشت بیشتر جمع می شد و من رفته رفته بیدار تر و بیدار تر می شدم. ناگهان خودم را در رختخواب دیگری، در خانه دیگری ، در استان دیگری و در شهر دیگری یافتم . بیست و دو سال گذشته بود . همه چیز عوض شده بود . همه چیز عوض شده بود جز یک چیز. آن من بودم . من هنوز من بودم.

جمعه ۹ اکتبر ۲۰۰۹

عرفان بستری شد

دیشب من کل عرفان را یک جا بستری کردم. خانمی بود پنجاه ساله که خانواده اش او را به اوروژانس بیمارستان شهید زارع آورده بودند. می گفت که احساس می کند ما همه یک وجودیم و مرزی بین ما نیست. انگار همه یکی هستیم و جز این یکی چیزی نیست . انگار همه خداییم و خدا همه ماست. می گفت احساس می کنم که ما در یک عالم مجازی زندگی می کنیم و عالم حقیقی جای دیگری است . می گفت پدر بزرگ من شاید نوه تو باشد و شاید من در زندگی های دیگرم فردی بودم در جای دیگر. می گفت برگ درختان که می افتد برای من نشانه است. ماه که در می آید برای من نشانه است. بلبل که می خواند نشانه است. وقتی داشتم برگ بستری این خانم را مهر می کردم یک لحظه مکث کردم . من داشتم تقریبا کل عرفان را یک جا بستری می کردم. فقط یک لحظه طول کشید و بعد مهر را محکم پای برگ بستری کوبیدم.