تو معشوق سماواتی و من بیچارۀ دنیا
تو را می خواهم و هرگز نشد این راز من پیدا
طلوعی تو ، غروبم من، غروب بی طلوعم من
اگر دستم نگیری وای ، بشینم در شب یلدا
تو خورشیدی در آن اوج سماوات خداوندی
و من گلبرگی ام رو سوی تو سر کرده ام شیدا
تو اقیانوسی از عشقیّ و ایثار و برومندی
و من یک قایق چوبی ، در این پهنای بی پهنا
تو آن کوه بلندی که ، رشیدت قد ز افلاک است
و من پروانه ای هستم، غریب و کوچک وتنها
و چشمان سیاهت را طلوعی خسته می دانم
که از بالای نیزاری ، بتابد بر سیاهی ها
از آن روزی که خود را در کران بی کران کردی
شهادت را خریدیّ و مرا هم کرده ای رسوا
سوار اسب تک تازت ، شهاب ثاقب نازت
شناساندی به دشمن ها ، رسوخ سبز معنا را
دل من پر کشید از دل ، در آن کرب و بلای دل
نگاه آخرینت را ، سپردی تا به زینب ها
