صدیقه چهل و هشت سال پیش در چنین روزهایی به دنیا آمد، توی یک روستا از توابع قایم شهر ، مثل همه کودکان تازه به دنیا آمده گریه می کرد و شیر می خورد ، همه دوستش داشتند، هدیه ای از جانب خدا، سه ساله بود که مننژیت گرفت ، تب کرد و تشنج کرد، بعد از آن دیگر هوشش به حد آدم های معمولی نرسید ، یک کم توان ذهنی ، خانواده کم کم با او کنار آمدند توانایی درس خواندن نداشت ولی آزارش هم به کسی نمی رسید خودش حمام می رفت لباسش را عوض می کرد و در کارهای ساده منزل نظیر جارو کردن و ظرف شستن کمک می کرد، سی ساله بود که پدر و مادرش مردند و تنها تر شد ، از آن پس خانه خواهرهایش به تناوب می ماند، هیچ وقت خواستگاری نداشت، هیچوقت واقعا کسی او را دوست نداشت، ولی همه به او ترحم می کردند تا سه ماه پیش ، سه ماه پیش رفته رفته پرخاشگر شد لجباز شد کم خواب شد دیگر کسی حوصله تحمل او را نداشت او را به بیمارستان روانپزشکی آوردند با تشخیص اختلال مانیا تحت درمان با تشنج برقی و دارو قرار گرفت پرخاشگری هایش کاهش یافت و مرخص شد ولی دیگر مثل قبل نشده بود دیگر نمی توانست به تنهایی حمام رود دیگر در کارهای منزل کمک نمی کرد ارتباطش با دیگران کم شده بود توی خودش فرو رفته بود بعد از چند هفته مجددا پرخاشگری اش آغاز می شود داد می زند و فحش می دهد و وسیله پرت می کنند دوباره او را به بیمارستان روانپزشکی می آورند پزشک معالج اینبار درخواست سی تی اسکن مغزمی کند یک هفته بعد جواب آماده می شود توده ای سیستیک و سالید در نیمکره راست که شیفت خط وسط داده است احتمالا گلیوبلاستوما مولتی فورمیس و یا سل مغری ،صدیقه بدحال است، روی تخت افتاده ،دیگر جیغ نمی کشد دیگر کسی را نمی شناسد جراح اعصاب به سی تی اش نگاه می کند و سری تکان می دهد و می گوید : مردنیه ! وقتی به خانواده اش خبر می دهند می گویند : ما دیگر از ادا اصول هایش خسته شدیم ، خودتان یک کاریش بکنید! حتی کسی برای ملاقات او نمی آید ، صدیقه چهل و هشت سال در این دنیا مهمان ما آدم های عاقل بود ، در این دنیا او بیش از همه تنها بود ، هیچ وقت معنی واقعی محبت را نفهمید ، خیلی از لذتهایی که ما چشیدیم را نچشید و بعد خیلی آرام از همان راهی که آمده بود رفت ، برگشت به جایی که به آن تعلق داشت، جایی که دیگر اضافی و سربار تلقی نمی شود، جایی که منزل همیشگی اش است ، جایی که دیگر آنجا طفیلی محسوب نمی شود
و الیه الراجعون ...
و الیه الراجعون ...
یه بار تو درمانگاه چشم یه نوزادی رو برا معاینه چشم آورده بودن که سندرم داون بود و در معاینه کاتاراکت دوطرفه داشت!یعنی نه می دید نه عقل درست و حسابی داشت.
پاسخحذفگاهی فکر میکنم چرا این موجودات خلق میشن؟و بعد فکر میکنم ما چه گلی به سر دنیا زدیم که اینا نمی تونن بزنن!!!؟
سلام
پاسخحذفدرود و سلام بر دکتر عزیز
دلمان برایت تنگ شده
یک عمر درس که آخرش مجنون را درمان کنی!
ما دیگر دوات درسهایمان را در آب روان می شوییم تا مجنون شویم!
ما را چه درمانی است؟