خاکستری

گم گشته ام در این سیاهی و این برزخ کبود

همپای موجهای بلند سفیدِ رود

ماندم میان ظلمت و این نور در شگفت

خاکستری شدم ، ننوشتم یکی سرود

در لا مکان شقایق زیبا دلم شکست

در منجلاب غربت تنها تنم غنود

اشکم به سان هبوط از دلم بریخت

آهم به سان عروج از غمم سرود

ای کاش روزی از دل پهناور خدا

می آمدی پی این خلق بد نمود

ای کاش پر گرفتم از دل شبهای بی نشان

تا منتهای آسمان تو همچون سوار دود

ای کاش واژه های دلم غنچه می نوشت

ای کاش خط دلم خوب می سرود

ای کاش قوم یونس من، سرنوشت بود

ای کاش می رهیدم از این عاد و از ثمود

ای کاش این تغافل و این غفلت کریه

پایان خنده های پلشت دلم نبود

ای کاش دزد بهشت خدای من

دل از کفم به خاطر گندم نمی ربود

ماندم میان غربت وتنها خدا خداست

تا که خدا خداست خدا را خدا درود

زمستان 1381

2 comments:

  1. خيلي زيبا بود داداشي

    پاسخحذف
  2. مرا كريه گرفت .راستي غم چرا مگرخداهمدم وهمراه ما نيست؟؟؟ اوكه ارحم راحمين است .

    پاسخحذف

متشکر از نظر شما